بيستمين ماه با هم بودن
باورم نميشه كه 20 ماه از با هم بودنمان مي گذرد واقعا روزها به سرعت مي گذرند و خدا را بابت اين همه نعمت شكر گذارم
كه چنين فرشته اي را به من هديه داد توي اين ماه يكي ديگه از دندونهاي نيش بالا از لونش بيرون اومد و خودشو نشون داد و يه كمي از بيقراري هاي شبانت
كم شده و كمي خوراكت بهتر شده
آنقدر قشنگ از كلمات استفاده مي كني كه گاهي اوقات باورم نميشه تو هستي كه اين كلمات رو به زبون مياري البته خيلي وقته كلمات زيادي رو ميگي اما اين ماه بيشتر جمله ميگي و قصه تعريف مي كني مثلا ازت مي پرسم كلاه قرمزي وقتي رفت تو خرابه چي شد؟ميگي كبش آپو خور (كفششو هاپو خورد)
هر جاي خونه كه باشي ميگي مامان اييا(مامان بيا)قصه هاي مي مي ني رو هم تقريبا همشونو بلدي و به زبون خودت تعريفشون مي كني كارتهاي بن بن بن رو برات گرفتم و تقريبا همشونو بلدي بگي و از زبان بگم كه بهت مي گم:running,jumping,swiming,flyingبه سرعت همرو اجرا مي كني و اعداد رو هم متوجه مي شي
ديگه اينكه توي اين ماه 5 شنبه هم به فيروز كوه(زرين دشت)باغ عمه پرستو جان رفتيم كه تولد نفيسه ي عزيزم(دختر عمه پرستو) هم بود كه همين جا تولدشو تبريك ميگم و آرزوي موفقيت و شادي در تمام لحظات زندگيش دارم
كه اونجا به شما خيلي خوش گذشت و خيلي هم شيطوني كردي خانوم خانوما و اين بود از شرح حال مختصري از بيستمين ماه زيباي زندگيت مهربانم تا ابد دوستت دارم كوچك هميشه بهارم![]()



ريحانه عزيزم در مسير رفتن به فيروز كوه

ريحانه در حياط زرين دشت



بيستمين ماه با هم بودن
