گوله ي برفي من
دختر قشنگم امسال زمستان برف زيادي نيومد البته 2-3 باري اومد كه هر سري من از ترس اينكه شما سرما بخوري بيرون نبردمت و از پشت شيشه بارش برف رو نگاه مي كردي و همش مي گفتي مامان برف تا اينكه دوشنبه 7 اسفند كه شما هم صبح زود بيدار شده بودي و من به همه ي كارام رسيدم ساعت 11 بود كه پرده رو كنار كشيدم كه ديدم شما با ذوق خيلي زيادي داري ميگي برف من كه اول باورم نشد آخه هوا خيلي گرم بود نگاه كردم ديدم بله چه برف قشنگي و تقريبا يه لايه همه جا نشسته بهت گفتنم مامان جان دوست داري بريم برف؟خيلي قشنگ گفتي نه!!!مامان سرد(جواب خودم رو به خودم دادي)دلم ضعف رفت از اين حرفت, گفتم نه دختر گلم امروز هوا خوبه برو لباس هاي قشنگتو بيار تا با هم بريم برف كه زود آماده شدي و با هم رفتيم توي حياط و چند تا عكس از شما مهربونم در برف گرفتم و اين بود يه خاطره ي برفي در روزي كه اصلا انتظار برف نمي رفت . عاشق اين همه خوشحاليتم و با شادي تو شاد شادم و از خداي مهربونم چي مي تونم بخوام وقتي خلقتش رو در حقم تمام و كمال آفريد و اميدوارم لايق نگهداري از اين امانت گرانبها باشم.خدايا شكر



و در نهايت زيباترين تابلوي هستي خنده ي زيباي توست.....



گوله ي برفي من
