ريحانهريحانه، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 7 روز سن داره

همه هستي من

ریحانه ی عزیزم در سفر مشهد

سلام به همه خوانندگان خوب وبلاگ ریحانه جان. من و ریحانه و بابایی روز 3شنبه 19 اردیبهشت به پابوس آقا رفتیم و اگر قابل باشیم از طرف همه نایب الزیاره بودیم واقعا سفر خوبی بود امید وارم قسمت همه ی خوبان بشود.و اینها هم اندر حکایت های دختری در سفر که یه کوچولو شیطونی می کرد:   صبح ساعت 9:30 پرواز بود که ما 8 فرودگاه بودیم:   آخه یکی نیست بگه دختر خوبم از کالسکه اومدی پایین هیچ آخه شما راه رفتن بلد نیستی که؟؟؟؟حرف که در گوش مبارک نمی رفت بازم خدارو شکر کفش پای دختر بود و دستش و می گرفت و راه می رفت.   ریحانه در هواپیما:  یک آتیشی بسوزونم!!!!!!!!!!   ریحانه در هتل: &nb...
9 مرداد 1391

ریحانه در گلاب گیری کاشان

من و ریحانه و بابایی به اتفاق خاله سارا و عمو امین و نی نی کوچولوی تو راهیشون 4شنبه 27 اردیبهشت ساعت 5 به سمت کاشان  حرکت کردیم در بین مسیر ابتدا به حرم حضرت معصومه برای زیارت و نماز مغرب رفتیم که ریحانه اولین بارش بو که به حرم حضرت معصومه می رفت.     بعد از زیارت به سمت کاشان حرکت کردیم و ریحانه در خانه ی مادر(مامان بزرگ بابایی)     ریحانه در نیاسر کاشان...........     بعد از صرف ناهار خوشمزه و استراحت ظهر تصمیم گرفتیم به بازار تاریخی کاشان بریم که بین راه گله ی گوسفندارو دیدیم بابا مهدی هم پیاده شد تا به شما دختر گلم ببعی نشو...
9 مرداد 1391

ریحانه ی گلم 13 ماهه شد

سلام به دختر قشنگم مامانی شما خیلی خانوم شدی و کارهای زیادی بلدی انجام بدی پنجمین مروارید قشنگتم جونه زد و زیبایی شما دو چندان شد 18 خرداد راه افتادی اولش خودت بلند شدی و بعد شروع کردی به راه رفتن من و بابایی خیلی خوشحال شدیم و جایزت یه بوس با تمام عشق و محبت بود و 2تا کلمه رو خیلی خوب می گی مامان جان یکی بابا و یکی هم مامان الهی قربون اون مامان گفتنت برم که دلم می ره برات عزیزم وقتی بهت می گم ببعی میگه؟تو هم جواب می دی بع بع و از یک تا نه میشمارم شما هم می گی 10 قربونت برم عزیزم منم تا اونجایی که بتونم هر روز میبرمت پارک دیگه خودت می تونی از سرسره بالا بری و بیای پایین و تاپ هم دیگه عاشقشی مامان جون.امیدوارم همیشه سالم و سلام...
9 مرداد 1391

خدا حافظی با بابابزرگ

  زندگی راه درازیست ، حریفش مرگ است       عمر یک غصه و پایان ظریفش مرگ است             زیستن پرسش سختیست که عمری با ماست                  پاسخ منطقی و نرم و لطیفش مرگ است                         این طرف رهگذری ، نام عزیزش انسان                   ...
6 مرداد 1391

ریحانه بعد از حمام

اولین روزی که عشقم از بیمارستان به خونه اومد و مامان بزرگ عزیزم ریحانه رو به حمام برد جا نمونه که مامانم می ترسید دست مامان بزرگ گلم درد نکنه که واقعا عاشقشم و تا عمر دارم مدیونشم همین جا هم دستای مهربونشو می بوسم و اینجا گلم  یک روزشه.........       و این عکس هم ریحانه ی گلم 14 روزشه و من برای اولین بار رفتم خونه ی خودمون و عشقم را به حمام بردم و برای اولین بار با کلی ترس و لرز شستم     و اینم که دیگه می دونید خانو خانوما 11 ماهش شده و حسابی برای خودش خانومی شده.....البته فقط اگر مامانش بگه       ...
8 تير 1391

ریحانه در کاخ نیاوران

روز 5شنبه آخرین روز از اولین فصل سال جدید ریحانه ی گلم رو به کاخ نیاوران بردم البته  بیشتر به خاطر استفاده از هوای خوب توی این فصل بود وریحانه کلی ذوق کرد وقتی کلاغا از کنارش رد می شدن از خوشحالی جیغ می کشید و ابراز احساسات می کرد     وقت کردی خانومی یه کم اخم کن..............   و اینجا هم داخل کاخ نیاوران است..........     و پایان گردش که برای ناهار به رستوران رفتیم گلم مثل همیشه خوابش برده ...........       ...
8 تير 1391

ریحانه در کمد لباس

  عزیز دلم انقدر شیطونه که اصلا یک جا بند نمیشه خونه ی مامان جون و کمد لباسها..................       و این هم از مطالعه ی دختری در اتاق خاله خانم دکتر..........       و این هم ورزش........     این عکسها برای جمعه اول اردیبهشت و ریحانه 10 ماه و 5 روز ...
8 تير 1391