ريحانهريحانه، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 7 روز سن داره

همه هستي من

سفر به خوانسار

  تابستان هم کم کم در حال جمع کردن کوله بارش هست و به زودی باید باهاش خداحافظی کنیم اما تصمیم گرفتیم توی آخریم ماه این فصل یک سفر بریم گشت و گذار به اتفاق خانواده ی مامانی. چهارشنبه صبح زود به سمت کاشان حرکت کردیم تا با مامان و مامان بزرگ بابایی دیداری تازه کنیم و عصرش هم به سمت خوانسار حرکت کردیم که می تونم بگم هواش عالییییییی بود و ریحانم که از با هم بودن کنار بچه ها هیچ وقت سیر نمی شه و عشق دنیا رو کرد. ریحانه در حال آب بازی با تفنگ آبباش     و اینجا هم سد زیبای کوهرنگ که خیلی قشنگ و با صفا بود       ...
18 شهريور 1392

نفس مامان روز زیبایت مبارک

من از تو گلبنی بهتر ندیدم  / ز تو باغ گلی خوشتر ندیدم میان این همه گلهای عالم / گلی خوشبوتر از دختر ندیدم . . .     ریحانه ی عزیزم روز قشنگت مبارک و از خدای مهربونم ممنونم که من رو لایق داشتن دختری مهربان کرد و اگر هر روز و هر روز شکرش را به جا آورم باز هم کم است. ...
18 شهريور 1392

26ماهگي و كلي شيرين زبوني

  خانوم قشنگم يك ماهه ديگه به اون ماههاي قشنگ زندگيت اضافه شد و اين روزهاي زيبا آنقدر زود مي گذرند كه گذر زمان از دستم خارج مي شود و تا نگاهي به وبلاگت مي اندازم ميبينم اي بابا يك ماه گذشت و هنوز پست جديد نگذاشتم.اين ماه حرف زدنت كامل شده و حسابي با حرف زدنت دل همه رو مي بري امروز با هم خاله بازي ميكرديم كه مثل هميشه من ني ني بودم شما مامان به من گفتي ني ني جون آدامس مي خوري منم گفتم بله مامان جون شما هم گفتي نه ني ني آدامس بده پلو بخور واي آنقدر گرفتم چلوندمت كه حالم جا اومد آخه خرفاي خودم رو به خودم مي گي؟اين ماه قفسه ي كمدت رو كتاب گذاشتم تا راحت تر دستاي كوچولوت به كتابا برسه و با انتخاب خودت كتاب برداري و بياري تا مامان برات بخون...
27 مرداد 1392

25 ماهگی خانومم...

دختر خوبم ٢٦ تیر ٢٥ ماه از زندگی قشنگت هم گذشت و توی این یک ماه حسابی برای خودت خانومی شدی و انقدر قشنگ حرف می زنی که قند توی دلم آب می شه.از صبح که از خواب پا میشی یه کیسه بر می داری و تمام اسباب بازی های مورد علاقت+موبایل و دسته کلید و کیف پول مامان را توی کیسه می زاری و بازی می کنی گاهی اوقات میای از مامان پول می گیری و کلی هم خرید می کنی.شبا هم که هر شب ٣تا کتاب باید بخونم تا خانوم قشنگم چشمای نازشو ببنده البته اولش که کتاب انتخاب می کنم میگی مامان دو سه تا تتاب(کتاب)می خوام و یک کلمه ی جالبه دیگه هم اینکه به مامان مهناز(مامان من)میگی مادون آخه محیا گفته که بگو مامان جون شما هم با اصرار میگی مادون که دل مامان جون برات ضعف میره. توی ای...
27 مرداد 1392

بازديد از باغ پرندگان

سلام به همه ي دوستان عزيزم كه به اين خونه مجازي ما سر مي زنند و با نظرات قشنگشون خونه ي دلمون رو با صفا تر مي كنند و مخصوصا روز تولد ريحانه جون كه ما رو حسابي شرمنده كردند و از همين جا از همه ي خاله هاي عزيزم تشكر مي كنم و ني ني هاي نازشون رو از راه دور مي بوسم.من و بابايي و ريحانه جوني و محياي عزيزم روز چهارشنبه 29 خرداد به باغ پرندگان رفتيم و چون وسط هفته بو خيلي خلوت و خوب بود البته به نظرم مسير راهش براي بچه ها كمي خسته كننده بود و كل بازديد 2 ساعت طول مي كشه و مسير هم كالسكه خور نيست و كمي مشكل هست اما زيبايي و صفاي اونجا واقعا ارزششو داره كه وقت بذاريم.مخصوصا اينكه يك سري پرندگاني كه پرواز نمي كنند آزادانه توي باغ راه مي روند كه ريحانه...
27 مرداد 1392

مهربانترين فرشته ي من تولد زيبايت مبارك

بايد بگم كه ماه خرداد خيلي ماه قشنگيه چرا كه توي اين ماه  2تا از بهترينهاي زندگيم چشمشون رو رو به دنياي قشنگ باز كردن تا 3 تايي در كنار هم و با هم و براي هم زندگي كنيم و بايد بگم همسر خوبم و دختر مهربانم تولدتون مبارك.امشب يعني 5 شنبه دوم خرداد شب تولد مولايمان و صاحب اختيارمان آقا اميرالمومنين هست و روز پدر كه همين جا اين روز رو به پدر عزيز تر از جانم كه عاشقانه دوستش دارم تبريك مي گم و همينطور از طرف ريحانه خانوم اين روز رو به باباي مهدي عزيز كه  ريحانه واقعا عاشقانه دوستش دارد رو تبريك ميگم و مناسبت ديگرش تولد ريحانه جوني به ماه قمري است كه توي اين روز زيبا آغوش ما رو پر از مهرباني و صفا كرد و واقعا دو سال پيش در حالي كه دو...
26 خرداد 1392